پیش نوشت : از ابتدای هفته دفاع مقدس تصمیم گرفته بودم که یکی از خاطرات دوران جنگ را در اینجا بیاورم. قشنگی این خاطره به عکسی است که حتماً باید ضمیمه اش بشود. این عکس را به همراه همه عکسهای مختلف زندگی‌ام در هارد اکسترنالی که چند ماه پیش خریده بودم ذخیره کرده ام اما متأسفانه تمام تلاشهایم در این روزها برای خوانده شدن این اطلاعات و اصلاً دیده شدن محتوای این هارد به نتیجه نرسیده و به همین دلیل، مجبورم این خاطره را بدون عکس اینجا ثبت کنم. اگر روزی روزگاری آن هارد احیا شد ، هم عکس مربوط را اینجا می آورم و هم خبرش را می دهم تا دوستان مراجعه مجدد داشته باشند. ان شاء الله.

 

و اما خاطره : اولین باری که به عنوان رزمنده به جبهه رفتم به همراه ده بیست نفر از بچه های نارمک و نظام آباد شمالی و آن حوالی بود که هم محل و هم مدرسه ای هم بودیم ؛ کسانی مثل حسن محمد رحیمی و ضرغام بهادری و محمد رضا داوودآبادی و حسین خلج و حسن و حسین قاسمی و موساوند و تقی‌ئی و ...

اتوبوس ما که از پایگاه شهید بهشتی راه افتاده بود ، هنگامی به دوکوهه رسید که غروب بود و موقع نماز جماعت در زمین بزرگ صبحگاه پادگان. بعد از نماز ، یک جا جمع شده بودیم که یکی از برادران سپاهی آمد و بالای تویوتا رفت و گفت : آمدم برای گردان تخریب لشکر ، نیروی تخریبچی ببرم اما اولاً این نیروها باید کاملاً داوطلبانه به این گردان بیایند و ثانیاً بدانند که احتمال شهادتشان در این گردان بسیار بیشتر از گردانهای رزمی دیگر است و از همه مهمتر ، از همین لحظه که با من می آیند باید نیت خلوص کامل کنند و فقط و فقط برای خدا بیایند. هر کس دوست دارد خودش بیاید پشت این تویوتا سوار شود و رفت پشت فرمان .

حسن به ضرغام و حسین به رضا نامنی و من به آنها نگاه کردم و ناگهان بدون اینکه کسی حرفی بزند ، همه ساکهایمان را برداشتیم و دنبال حسن راه افتادیم و سوار تویوتا شدیم ؛ همه بچه های نارمک و نظام آباد شمالی و دبیرستان شهید بهشتی و مسجد جامع نارمک و مسجد امام حسین "ع". با اینکه دو نفر رفتند جلو نشستند، با این حال ما بسختی پشت آن خودرو خاکی رنگ جا شدیم  که راه افتاد.

از اینکه دیدیم تویوتا به جای آنکه داخل پادگان برود، از آن خارج شد و دو سه کیلومتر ادامه داد فهمیدیم توی پادگان نخواهیم بود و به جایی رفتیم که ده دوازده چادر کوچک که به آن خیمه می گفتند در اطراف و یک چادر بزرگ در وسط داشت که مسجد گردان محسوب می شد.

همان شب ، ما را هشت تا هشت تا توی این خیمه ها فرستادند . اما موقع خوابیدن ، محمد رضا داوود آبادی که قد بسیار بلندی داشت نمی توانست پایش را دراز کند و راحت بخوابد. به همین دلیل ، به طول خیمه خوابید و ما همه به عرض.

فردا صبح اولین کلاس آموزش تخریب با آموزش مین ها شروع شد و ما با «مین گوجه ای» که کوچکترین مین بود آشنا شدیم . فرمانده می گفت : مین گوجه ای کسی را نمی کشد و فقط پاهایش را قطع می کند.

موقع ناهار و نماز ، به شوخی به محمد رضا گفتیم تو باید بروی روی یکی از این مینهای گوجه ای تا قدت اندازه ماها شود و توی خیمه جا بگیری! و خندیدیم.

**

یک ماه بعد عملیات خیبر شروع شد و پس از پایان عملیات با خبر شدیم که محمد رضا هر دو پایش را بر اثر اصابت گلوله توپ مستقیم از دست داده است و به تهران منتقل شده است .

یک هفته پس از عملیات ، به همه مرخصی دادند و ما به عیادت محمد رضا رفتیم . وقتی او را دیدیم اشک در چشمهایمان جمع شده بود و بعضی هم بشدت گریه می کردند. اما محمد رضا حرفی زد که نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم : داد می زد کف پاهایم می خاره و نمی دانم هنوز نفهمیده بود که پاهایش قطع شده است یا نه ، اما همه ما را به یاد شوخیهایی انداخت که با او می کردیم : محمد رضا ! قد تو فقط با مین گوجه ای اندازه می شود و بس !  اما بعثیهای نامرد سیستم قد او را خیلی تغییر داده بودند با گلوله توپ مستقیم ...

سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

وارد خیابان "ایران" شده بودم . ازهمه جا صدای اذان به گوش می رسید : حی علی الفلاح ... حی علی الفلاح . بارانی که از بعد از ظهر باریده بود سر و صدای گنجشکها را در آورده بود . تشنه بودم . وارد کوچه "سقاباشی" شدم . باد ، بوی خوش شاخه های باران خورده را با بوی خاک ، به هم آمیخته بود و صورتم را با آن نوازش می داد . در سکوت کوچه ، صدای قدمهایم بیشتر شد ؛ باید بموقع می رسیدم .

از در حیاط که وارد شدم ، کنار حوض نشستم . به درخت خرمالویی که پر از میوه های رسیده  بود تکیه دادم . یک خرمالوی سرخ در کنار فواره افشان حوض آبی حیاط افتاده بود : قد قامت الصلاة ... قد قامت الصلاة.

باد شامگاهی ، سر و صدای درختان ساکت حیاط را در آورده بود و ما نماز می خوانیم . حاج آقا که بالا رفت ، حیاط ساکت شد. گهگاه بانگ اردکهایی که در باغچه محصور شده بودند بلند می شد و آرامش سِحر آمیز سخنان ِ حاج آقا را می شکست .

استاد از "انفاق" می گفت که تو را به یاد آوردم . سحرگاه دیشب را گفتی بزودی همدیگر را خواهیم دید .ماهها ندیده بودمت .بی خبر رفته بودی و باز نگشته بودی . آرزو داشتم که شاید تو را در خواب ببینم که دیدم . حاجی داشت از "بهترین مُنفقین" می گفت که ناگهان تو را دیدم . خنده مشتاقانه ای بر لبهایم نشست . برگ سبزی از درخت تناور حیاط بر دامنم افتاد . نگاههای گره خورده ما از هم جدا نمی شد . دیگر چیزی از استاد نمی شنیدم که چراغها را خاموش کردند و ما را به بقیع بردند و امام را به یادمان آوردند و ...

چراغها که روشن شد ، نور ، چهره ات را دیدنی تر کرد . کنار حوض رفتی و صورتت را شستی . با کوله باری از وفا و صمیمیت آخرین قدمهای وصالمان را تا انتهای کوچه "سقاباشی" برداشتیم . در انتها یا ابتدای راه ، هر دو ایستادیم ؛ تو قیام کرده بودی و من ایستاده بودم . مقدمه چینی هایت که تمام شد ، پوزشهایت شروع شد . رعد و برقی آسمان را شکافت . باران بارید . آب در زیر درختان جاری شد و تو رفتی . درس اخلاق و این گونه رفتن ؟! باید چیزی را به یاد آورده باشی . برگشتی : من دوباره بر می گردم ؛ آمده بودم مرخصی . دلم برای جلسه تنگ شده بود ، دلم برای بچه ها تنگ شده بود .

- آخر چرا به این زودی ؟ صبر کن با هم برویم . وقتی دیگر .

شعری را که بارها با هم خوانده بودیم تکرار کردی : به هر که می رود بگو : پگاهتر به گاهتر ! مکثی کردی و ادامه دادی :

- پس تو هم می آیی ؟ اگر آمدی بیا پیش خودمان ، منتظرت هستیم . تا آنموقع که بیایی هر وقت جلسه حاج آقا آمدی به یاد من هم باش . ( و من می اندیشیدم که هر موقع که نمی آیم هم به یاد تو هستم . ولی اگر دیگر هیچ گاه نبینمت ؟ باید چاره ای اندیشید .

- بیا پیمانی ببندیم . پیمانی که همیشه به یاد هم باشیم . بیا پیمان ببندیم که هر کدام زودتر رسید ، به خواب دیگری بیاید .

بدون مکث گفتی : باشد ، خیلی خوب است .

باران همچنان می بارید ، باد می وزید . آسمان رعد و برقی زد . درختان پر پر می زدند و تو با گامهای محکم می رفتی . باران بر تو می بارید و من در زیر چتر ، آرام و غمگین راه بازگشت را قدم می زدم و به استاد و تو و انفاق می اندیشیدم . در سکوت شب ، صدای باران بود و صدای ملکوتی قرآن تو که بر فراز قله چمران در روستای جنتای لبنان تلاوت می کردی و از فراز سه سال زمان به گوش من می رسید و من مشحون می شدم از عشق ، فریاد !

***

چگونه بازگردی که سالها طعم عشق را در آنجا چشیده بودی . آفتاب جبهه ها را با سایه های شهر سودا کردن ؟ و چه سخت است در سایه ها ماندن و آفتاب را جز از پس ابرهای نامه ها ندیدن ، در حسرت  و اشتیاق ماندن و اگر گاهگاهی هم قدم در خاک پاک عاشورای میهن گذاشتن ، تو را که در پیشاپیش گروهانت به خط رفته ای ندیدن و نومیدانه باز گشتن ، در دریغ دیدن یار .

***

نامه ات مدتها نیامده بود. روزها - نه نه سالها - نه تو آمدی و نه نامه ات . دلم مرده بود و چشمهایم خفته . نه دیدار تو بود که زنده اش کند و نه زنگ پستچی که بیدارش . روزی چون روزهای پاییزی همیشه ام به درس استاد رفتم . روشنای وضو بر صورت می ریختم که از فراق همیشگی ات آگاهم کردند ؛ آب و آتش و اشک به هم آمیخت ، چشم و دل هر دو سوخت ، قلب و عقل هر دو شاید ایستادند .

آن روز حاجی از "شکر" و "صبر" می گفت که من زنده ماندم ، که تا خانه رسیدم و در حصار خانه دل گریستم . که سالها بود مرده بودم ، که سالها بود تنها مانده بودم در سایه های شهر .

از همان شب ، انتظار‌ آغاز شد . تا آن شب انتظار روی تو و از آن شب ، انتظار رؤیای تو مرا کاست . ماهها گذشت و تو نیامدی . حیف آن درسهای اخلاق که پیمان شکنی را نکوهش می کرد و تو پیمان مقدسمان را ناباورانه می شکستی !

بارها به مزارت رفتم . بارها به خانه ات رفتم . پدر ، مادر ومادربزرگت تو را بارها در خواب دیده بودند . من اما ... دریغ از یک بار دیدن تو . درد انتظار عجب کشنده است !

پاییز گذشت . سرمای زمستان هم گذشت . یک روز عید به منزلتان رفتم برای سر سلامتی . روزها بعد بهار دل من هم فرا رسید : به سحر چیزی نمانده بود که به خوابم آمدی . در سایه یک درخت نماز می خواندی . با سردی به پیشت آمدم و گله کردم بارها به بهشت زهرا آمدم ، بارها به خانه تان رفتم و تو حتی یک بار به خوابم نیامدی . چرا ؟

با تمام آرامشی که داشتی لب به سخن باز کردی : آنجا خانه من نیست . من دیگر آن خانه را نمی شناسم . من خانه بزرگی دارم که ١۴ در دارد ، من خانه ای دارم که ١۴ پنجره دارد . و تبسمی شگفت چهره ات را شکفت .

بیدار شدم . صدای شر شر باران بهاری با صدای اذان صبح در آمیخته بود : حی علی خیر العمل ... حی علی خیر العمل . بعد از مدتهای زیاد دوری ازتو ، شاد شده بودم . به حیاط  رفتم . بوی باران و بوی گلهای بهاری باغچه را بعد از روزها احساس کردم . با آب حوض حیاط وضو گرفتم و به پیمانی اندیشیدم که هرگز شکسته نشد . چه پیمان شیرینی . آسمان برقی زد و من آن شب را به یاد آوردم که ما با هم پیمان بستیم : یک شب بارانی در خیابان سقا باشی .

هفته بعد جلسه را در مسجد گرفتند : مسجد جامع . از مسجد که بیرون آمدم باران می بارید . تا به خانه برسم به تمامی خیس شده بودم : چترم را نیاورده بودم ...  

 

پانوشت اول : این خاطره را درست ٢١ سال پیش در روزنامه کیهان صفحه ادب و هنر روز دوم مهرماه ١٣۶٨ منتشر کردم .

پانوشت دوم : ممکن است این نوشته ، بافت داستانی داشته باشد اما این موجب نشده است که کمترین خدشه ای به واقعیت آن - چه در کل و چه در جزئیات - وارد بشود . مدتها بود که می خواستم این خاطره را در وبلاگ بگذارم اما اولاً دسترسی به آن نداشتم و آرشیو کیهان مربوط به قبل از سال ١٣٧٩ نیز مکانیزه نیست و جست و جو برای یافتن آن ، کار حضرت فیل است ، ثانیاً دنبال مناسبتی می گشتم که از آن استفاده کنم حالا یا سالگرد شهادت "حسن پورمند صفا"  یا هفته دفاع مقدس . الان این هر دو به نوعی فراهم است هم هفته دفاع مقدس است و هم چیز زیادی از سالگرد شهادت حسن نمی گذرد و هم اینکه در آن روزنوشت ، برای مخاطبانم انتظار آفرینی کرده و وعده داده بودم که ماجرای این خواب را برایشان بنویسم...

پانوشت سوم : اگر امروز می خواستم این خاطره را بنویسم شاید دستی به سر و رویش می کشیدم اما این کار را نکردم و خواستم حس و حال همان روزهایم را عیناً منتقل کنم .در ضمن مزار حسن در بهشت زهرا "س" قطعه ٢٧ ، ردیف ١۴ شماره الف است . اگر سعادت داشتید سری به او بزنید .  هفته دفاع مقدس هم  بر همه دوستان و مخاطبان آب و آتش،  مبارک و خجسته باد...

 

سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()